هوووم.فکر می کردم کلی حرف برا گفتن دارم، ولی حالا که خواستم بگم نمی دونم چرا همه شون نابود شدن!حالا اصن نمی دونم چی بگم!!باز دوباوره دانجگاه شروع شد.این ترم من باید بهتر درس بخونم!ینی خیلی بهتر!ولی خو یه سریاشم تقصیر من نیس،نمره م کم میشه دیگه...آخه بقیه هنرستانی بودن و به یه سری اصول آشنان،ولی من نیستم.در نتیجه، اونا نمره شون از من بهتر میشه...:(
راستی!بذا یه چیزی یادم اومد.
اون علم بهتر است یا ثروتو یادتونه؟!خب می دونی، اونموقع تو موخمون فرو می کردن که علم بهتر است!ولی وقتی که بزرگ شدم،فهمیدم بدون داشتن ثروت،اون علم کوفتی به درد جرز لای دیوارم نمخوره!به عبارت دیگر!تا ثروت نداشته باشید!حتی علم هم طرف شما نمیاد!ینی تا این حد!ینی زندگی فقط مال ثروتمندان است و بس!ینی اینکه روزانه های ما همه بچه پولدارن و ما بدبخت بیچاره های شبانه همه باید بریم واس شهریه مون هزار بدبختی بکشیم و غرغر بشنویم!ینی فقط خنده م میگیره...
تو این دنیا اگه ثروت نداشته باشی،از تحصیل هم محرومی.
نتیجه ی اخلاقی اینکه:
همیشه ثروت بهتر از همه چیزه!اینو تو اون مخت فرو کن!D:
دلیلم داشت. یکی از هم کلاسیان!کل اعتماد به نفس تیکه پاره ی نصفه نیمه ای که به هزار بدبختی جمع کرده بودمو از هم درید.باز من موندم و بدبختی جمع کردنش.
یعنی می دونی!گفتم می رم دانشگاه، آدم میشم، از افسردگی درمیام،نگو چی!من اصن مشکلم با جَمعه!یعنی امروز مث جنازه نشسته بودم وسط،نه حرف می زدم نه چیزی!خب در نتیجه!دریافتم که به اندازه ی یه سر نخود اهمیتی ندارم، و از اون مسخره تر اینکه، من اصلا به اون جمع تعلق ندارم.

