تبليغاتX
Fairyland
اگر من یک سری کتاب کلاسیک علمی تخیلی آیزاک آسیموف بخوام باید چیکا کنم؟

چرا مترجم های ایران اینقد تنبلند؟

+نوشته شده در 2009/7/22ساعت13:11توسط Fairy |
حسی که مرتب کردن یک کمد بهم ریخته به شما می دهد
عجییییییبه هاا؟

نمی دونم شایدم نی.

__

راستی! وکام بالاخره ای میلش اومد...22 مرداد باشگاه انقلاب.

ما که هیچی نمی بریم، ولی خب میریم حالا یه آبمیوه ای می خوریم و میخندیم!D: یا یاسی یا شیما یا شایدم جفتشونو راه انداختم پاشن بیان! من و آران نکهههه خیلی به هم میایم آخه! میریم کتک کاری می کنیم!:)) من داداش گل آرانم!J-:

خوووبههههه.

این چن وقته اینقد تو خونه موندم چل شدم! یاسیم با این قرار گذاشتناش! پا شده رفته ترکیه! حالا من باید تا دو هفته منتظر بمونم بیاد! حالا اگه بعدش پا نشه بری دبی/سنگاپور/فرانسه. مردم پولدارن به هر حال!D: دلم واسه ش شده قد نخود. ینی اونم دلم واسه من تنگ میشه؟:(

یادم رف بش بگم اگه رف آنکارا یه سری به این یارو پسره تو deviant بزنههههه!=)) گزینه ی خوبی بوداااا! با این که به شخصه از ترکا شاید خیلی خوشم نیاد ولی این خیلی کِیس مناسبیه!:)) حالا خوبه جناب عکاس دهنشونو وا کردن یه تنک یو گفتن وگرنه ازش خیلی ناامید می شدم! آدم اینقد گنده دماغ؟!:)) آدم باید با واچر هاش مهربون برخورد کنهههه! حالا چون من ترک نیستم دلیل نمیشه جوابمو نده که! بز!D:

دلم می خواد پاشیم بریم سر چارراه ولیعصر بستنی بخوریم! دلم بستنی قیفی می خواد! اگه از طرفای چارراه ولیعصر رد شدین، رو به رو پارک یه بستنی فروشیه خــــــــــــــــــــــــیلی خوبه!!~p= حتما برین بستنی قیفی بخورین! من خودم به شخصه همه ی طعماشو دوس دارم مخصوصا سیب ترررررش!~P= وای دهنم آب افتاد!D:

دیگه چییییی..

آهان. یادمه قدیما وقتی کتابای یاستین گاردرو می خوندم خیلی حال می کردم. ولی الان نه. الان اصن حس خوبی بهم نمی دن. برام جذاب نیستن، منو دنبال خودشون نمی کشونن. نه دختر پرتقالی رو دوست داشتم، نه کتابخانه ی بی بی بوکن رو. شاید نثرش عوض شده یا شایدم من عوض شدم.

حدس بزنین الان دارم چی گوش میدم؟! یه بازی سگایی بود به اسم earth worm Jim2 ؟ یادتونه؟ دارم آهنگای اونو گوش میدم!:)) حمید یه سری ساوند ترک های اینا رو گرفته بم داده، اند سرخوشیه! بتمن و رابین، Mortal combat،نینجا ترتلز، چی بود بود اون بازیه بش می گفتیم شورش در خیابان؟ همون!:))) با کلی سونیک و این چرت و پرتا. گوش دادنش خیییعلی می چسبه.

الان یکی زنگ درو زد، برداشتم میگه کفش کهنه لباس کهنه دارین بیارین بدین!>-: دیروزم یه پیرمرده آستینمو تو تجریش گرفته بود می گفت گشنمه یه کمکی بکنین!S-: فریماه می گفت ما هم گشنمونه آقا ول کن!

اینو بگممم! دیروز نشسته بودم، تلفن زنگ زده. برداشتم یه پیرزنی می گه اوااا ببخشید اشتباه گرفتم فک کردنم خونه دخترمه.

من:خواهش می کنم.

زنه:ببخشیییدااا خدافظ.

دو ساعت بعد دوباره تلفن زنگ زده رفتم برداشتم میبینم بازم همیییینه!:((

زنه: اِ بازم شمایین؟ من گفتمم بگیرم یه بار دیگه ببینم کجا رو میگیرم! ببخشیدا!

من:خواهش می کنم! /:

زنه: آره می خواستم خونه دخترمو بگیرم! شما طرفای هروی هستین؟

من:بله ما حسین آبادیم.

زنه: اِاِاِاِاِا جدی؟! ما خونه داریم قول نامه می کنیم همون طرفا، می خوایم جا به جا شیم به سلامتی اگه خدا بخواد بیایم همون ورا ما خونمون شهرک نفته...

من پشت تلفن: O.o چییی میگه این!

زنه:...آره خونه ی خواهرم هم همون وراس، ببخشید می پرسما! ولی خونه شون همون مبارک آباده، خونه دخترمم مبارک آباده، یه کوچه ی بزرگ پهنیه الان اسمشو یادم رفته کوچه بااغه...

من:..بــلــــه به سلامتی....

زنه: خلاصه می بخشید پرسیدمااا! صدات آشنا بود! بازم ببخشیدا! خب دیگه فعلا خدافظ!

من:..خیلی لطف فرمودین خداحافظ!(-@



در کل کِیس های مناسبی گیر من میفتن!:)))

+نوشته شده در 2009/7/16ساعت15:11توسط Fairy |
:]
وای بارون همیشه

آسمون وا نمی شه

تا وقتی تو پیشم نباشی!

.

+نوشته شده در 2009/7/14ساعت12:13توسط Fairy |
ترس عجیبیه خب!
هوووم همین چند شب پیش کهInk Heartو دیدم، کلا خیلی حس بدی بم داد.

ینی خیلی حس بدی بهم داد.

اینکه هر شخصیتی بسازی همونطوریه، و خب این تویی که سرنوشتشو تایین می کنی این تویی که می نویسی چطوری رفتار کنه، بدون اینکه به این قضیه توجه کنی که اونم می تونه مث تو باشه، یه فرد. و همین یک نفر ممکنه دلش نخواد اونجوری باشه که تو میگی، و اینطوری، کلا قضیه ی خلقت خودشو میبره زیر سوال.
.

نمیدونم واقعا.

خدا نمی ترسیده همچین بلایی سرش بیاد فور اگزمپل؟?-:

+یکم با قضیه منطقی تر برخورد کنیم.


+نوشته شده در 2009/7/12ساعت8:23توسط Fairy |
آنجا و بازگشت دوباره
من واقعا طاقت ندارم از وبلاگم دور باشم! واقعا طاقت ندارم! خیلی خوشحالم که اینجارو نگه داشتم، وگرنه نمی دونستم چیکا کنم الان! حمید که الان نیس رفته سربازی حالا خداکنه حالش خوب باشه، ولی خب من نمی دونم باید چیکا کنم تا سایتم درس شه!>.<  کلا درب داغون شده، فک می کنم مساله ی پولی باشه.
حمیـــــــــــــــــــــد کجااااااااااااااااااااااااااااااااییییی؟:((

این چند وقته فک می کنم احتمالا باید بم خوش میگذشت، ولی خوش که نگذشت هیچی، کلا به صورت لنگ در هوا آویزونم وسط آسمون و زمین، نمی دونم باید چیکا کنم. ینی کار دارم، ولی حسش نیس، اصلا حس هیچی نیس. من کلا چل شدم.

این هفته مثلا قرار بود بریم بیرون، ولی با این هوای مزخرف گرد و خاکی من که مردش نبودم، فک نمی کنم یاسیم دلش می خواست بره.

بگذریم.

فعلا همینجا باشه تا ببینم چی میشه.

+نوشته شده در 2009/7/9ساعت11:16توسط Fairy |